چرا پنهان شدن؟
چرا گریختن؟
یک مرد ایستاده بود و به ما نگاه می کرد. یک مرد می گذشت . یک مفلوک ترین و پژمره ترین اعداد است و ما را نگاه نمی کرد. ما به آنکه می گذشت مشکوک بودیم به پنجره های بسته بیشتر از درهای باز. به دست فروش کنار خیابان بیشتر از مردی که یقه اش را بالا زده بود.
من باز می گردم. جواب نمی خواهم. باز می گردم.
یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. یک روز، کوه می شکند. خواهی دید.
گرگها نگهبان خستگی ناپذیر شب بودند. شب اصوات را در خود فرو می برد و بطالت فرزد بطالت بود.
و آنها که اول سخن گفتند بعد پشیمان شدند و آنها که نگفتند، پشیمان شدند. ندامت یک لغت بود در زیر آفتاب و باران و تاریکی. و سال ها مجموع باران و آفتاب و تاریکی بود، و اینجا رنگ ندامت را شستند. برای چه پشیمان باید بود؟
برای همه آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟
و یا برای قصّه هایی که در پایانش رسیدیم و هیچ کس درباره آغازش سخنی نگفت؟
برای روزهای صدای جوشیدن آب؟
برای تو
در تالار بزرگ هر ندامت، از دست رفته ها و به دست نیامده ها در کنار هم می رقصند.
بی جواب باز می گردم. از چوب، رود، دریا، و قایق های نامدار جدا می شوم.
شب از تجلی خویش بر سینه زمین، و باد از پیک وارگی سرما سخن می گوید.
در این سقوط ستارگان بر صحرا، در این وارونگی اشیا در این سیطره غریب و انبوه درد،سخن از عزای باطل شب است و رجعتی به درون .
((نادر ابراهیمی))
پ . ن :
امروز اومدم یه سری به مجازستان اندیشمون بزنم دلم گرفت . اومدم
بنویسم قلمم گرفت به
گوشه ی دلمو نوکش شکست . چند وقتی که نیستم و خبری ندارم از
خیلی چیزها نه فقط از
اندیشمون از خیلی جاها . فکر می کردم همه چی مرتبه یا در حال مرتب
شدن.
...چیزی که خوندم کمی تسکین یافتم چون کلمه در متن و متنش
مترادفات کلماتی که قرار بوده چکیده شود ار قلمم بود . گذاشتم
همین ....
